پرسیدم ...گفت:
پرسیدم: هنگام غروب چرا خورشید زرد رنگ است؟
گفت: از بیم جدایی.
خورشیدبا همه ی درخشندگی در پایان هر روز ناپدید می شود و جای
خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق جاودانه در دل آسمان
می درخشد و جان می بخشد واین روزی است که شبی به دنبال ندارد
پرسیدم :عشق چیست؟
گفت: آتشی است . گفتم: مگرآن را دیده ای؟
گفت: نه درآن سوخته ام.
عشق را با تمام وجودت فریاد بزن تا به همه ی جهانیان ثابت کنی عاشقی
نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

خدایا تو خیلی بزرگ هستی و من خیلی کوچک هستم
جالب این جاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من را به این کوچکی فراموش نمی کنی
ولی من به این کوچکی توی به این بزرگی رو گاهی
فراموش می کنم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY