تبليغاتX
صفای دل

کلبه

آه یکی‌ بود یکی‌ نبود
یه عاشقی بود که یه روز
بهت می گفت دوست داره
آخ که دوست داره هنوز
دلم یه دیونه شده
واست میازاره هنوز
از دل دیونه نترس
آخ که دوست داره هنوز
وای که دوست داره هنوز
شب که می‌شه به عشق تو
غزل غزل صدا می شم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا می شم

گفتی‌ که با وفا بشم
سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی
سهم من از خدا تویی

گفتی‌ که دلتنگی‌ نکن
آخ مگه می‌شه نازنین
حال پریشون منو
ندیدی و بیا ببین


شب که می‌شه به عشق تو
غزل غزل صدا می شم
ترانه خون قصه ی

تموم عاشقا می شم


 

نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


 

نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


دعا می کنم

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم

 و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

 دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد


همیشه از حرارت  عشق گرم باشد


و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

 من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

 برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند ...

 

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید

 آسمان زندگیم هیچگاه  بدون تو غروب نکند ..!!!

 


 

نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت


دل من

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوت سینه امو جارو میزنه
میگمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره می پرسه با منی
با کیم با تو ی عاشق پیشه ی سربه هوا
با توی دیوونه ی بی سر و پا
با تو که هر چی  دارم می کشم از دست توهه
با تو که هرجا میرم اسیر در بست توهه
کی می خوای دست از سر آبروی من برداری
 کی می خوای عقلی که دزدیدی سرجاش بذاری
کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سرجا
سربرا بشی و دنیارو نذاری زیر پا

MIADGAH IS THE BEST


 

نوشته شده توسط نغمه نی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


بار الها ....

آمده ام تا در سايه مهد تو خستگي را از خود برهانم وکوله بار سنگين گناهانم را بر زمين بگذارم.

 از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني از  آنسوي درياهاي غرور وخود خواهي آمده ام تا سر در آستانه

پر عظمت تو بگذارم وهاي هاي بگريم...آمده ام تا دستهاي  مرا بگيري  و  با مرواريدهاي  با جامهاي

خالي نياز با کفشهاي اميد آمده ام  تا مرا ببخشايي و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمينان درو کنم

ونماز عشق بخوانم.......بيا تا لبريز شوم......


 

نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


سجاده گشته رنگین

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد

نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت

امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید

آری برادر امشب زینب اسیر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین


 

نوشته شده توسط نغمه نی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


شاید عشق

1)در عشق ، ابتدا باید تکلیف نفسمان را روشن کنیم باید ببینیم او کجاست و به چه کاری مشغول است در سفر عشق، نفس باید تحت نظر اراده حرکت کند و تبعیت از روح نماید. چون اگر جز این باشد نفس، خانه ی عشق را معدود سازد و عاشق را بمیران

۲)من عشق را در گام های مردمانی یا فته ام که قدم هایشان را به سوی خدا می نهند

 3)انسان تا ان زمان که به خدایش عشق نورزیده است عاشق نیست. هر عاشقی که ان را عشق می نامیم و به نام عشق به دامش می افتیم چون عاری از عشق خدا باشد سرابی بیش نیست. اری، هر عشقی با عشق به خدا قابل سنجش و اندازه گیری است.

 خدایا عاشقانه دوستت دارم

نجمه جان یک بار دیگه ازدواجت را بهت تبریک میگم خیلی دوستت دارم عزیزم


 

نوشته شده توسط نغمه نی در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


مصاحبه با خدا

THE INTERVIEW WITH GOD

مصاحبه با خدا

I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled:My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه


 

نوشته شده توسط نغمه نی در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


چه خوبه همیشه ما باهم باشیم

من و تو دشمن درد و غم باشیم

چه خوبه دلامون از امید پره

غم داره از من و تو دل میبره

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته میشن


 

نوشته شده توسط نغمه نی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید

دید که پیش فرشته هاست وبه کارهای انان می نگردهنگام وروددسته بزرگی فرشتگان

رادید

که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز می کنند و انها را داخل

جعبه می گذارند مردی از فرشته ای پرسید :شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که نامه ای باز می کرد گفت :این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم

از خدا را تحویل می گیریم.

مرد جلو تر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذراند

و انها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند مرد پرسید:شما چکار میکنی؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است ما الطاف رحمت های خداوند را برای بندگان

به زمین می فرستیم .مرد کمی جلوتر رفت ویک فرشته را دید که بیکار نشسته است .با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیکار ید؟

فرشته جواب داد :اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند مرد پرسید:

مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده فقط کافیست بگویند :

خدایا شکر


 

نوشته شده توسط نغمه نی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت


می شود .........

می شود در جادهای ارزو

مثل بید پاک مجنون تاب خورد

میشود قویی غریب و تشنه بود

از لب دریاچه دل اب خورد

میشود یک شاخه گل را هدیه داد

میشود با خنده های پایان گرفت

می شود یک لکه ابر پاک بود

می شود ابی شد و باران گرفت

پس بیا دنیای پاک قلب را

جایگاه رویش گلها کنیم

با نگاهی روحی را رنگی زنیم

با تبسم خانه را زیبا کنیم

معنی این حرف یعنی بیا

از تمام کینه ها عاری شویم

زخم یک پروانه را درمان کنیم

در کویر سینه ای جاری شویم


 

نوشته شده توسط نغمه نی در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


پرسیدم ...گفت:

پرسیدم ...گفت:

پرسیدم: هنگام غروب چرا خورشید زرد رنگ است؟

گفت: از بیم جدایی.

خورشیدبا همه ی درخشندگی در پایان هر روز ناپدید می شود و جای

خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق جاودانه در دل آسمان

می درخشد و جان می بخشد واین روزی است که شبی به دنبال ندارد

پرسیدم :عشق چیست؟       

گفت: آتشی است .          گفتم: مگرآن را دیده ای؟

گفت: نه درآن سوخته ام.

عشق را با تمام وجودت فریاد بزن تا به همه ی جهانیان ثابت کنی عاشقی

Image hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت


پدر دوستت دارم

شور عشقت هست  در قلبم اي پدر
گرمي لبخندهايت هست در ذهنم اي پدر
مهرباني هايت همواره در من جاري است
ساز آواي صدايت هم هميشه با من است
از تو از عشق تو لبريز هستم اي پدر
من براي ديدنت با سر دوانم اي پدر
زندگي يعني پرواز در آغوش تو
مرگ يعني من بدون عطر تو
حرف آخر را برايت مينويسم اي پدر
با تو بودن را دوست دارم اي پدر

 


 

نوشته شده توسط نغمه نی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


من......

من به پرواز پرستوهای شبگرد شک کرد
من به عشق گلبرگهای خونین شقایق به نسیم شک کردم
من به صدای بلبل و صداقت کوچه های زندگی شک کردم
من به ردپای گرگهای نیمه شب در باغ شک کردم
اما به صدای قلب تو و گنجشگ مهربان سینه ات اعتماد کردم
و باور کردم که روزی صدای قد
مهایت را بر روی دیوار گلی قلبم میشنوم


 

نوشته شده توسط نغمه نی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


شهرزاد قصه گو

مرا در سينه پنهان كن ،
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ، اي دليل راه اميدم ،
بهشتم ، آسمانم ، شعر جاويدم
****

مرا بگذار تا زنجيري زندان غم باشم ،
برايت قصه ها خوانم ،
بپايت شعر ها ريزم .
مرا بگذار تا مستانه در پاي تو آويزم
****

مرا در ديده پنهان كن
كه شبها تا سحر روياي آن چشم سيه گردم
مرا مگذار تا دور از تو اي هستي ، تبه گردم
****

ز پايم بند دل مگشا ،
مرا بگذار تا كاخي برايت از وفا سازم
ترا از آرزوهايت جدا سازم ،
ترا با كعبه ي دل آشنا سازم
****

بيا با من ، بيا تا در ميان موج دريا ها ،
ميان گردباد سخت صحرا ها
كنار بركه هاي غرق نيلوفر ،
تهي از ياد فرداها
ز جام چشمهاي تو مي ناب نگه نوشم ،
****

منم آن مرغك وحشي ،
قفس مگشا .
ز پايم بند دل را بر مدار ف اي آشناي من
مرا بگذار تا عمري اسير ارزو باشم ، سراپا گفتگو باشم ،
شه من ، شهرزاد قصه گو باشم
****

مرا از سينه يادم را
مرا از كف مده آسان
منه اميد جاويدم
بلوح عشق من پايان . .

 


 

نوشته شده توسط نغمه نی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


دل درد اشنا

تو ای جـان دل مـن ، هسـتـی مـن              تو ای در شـام غم ها مستـی من

تو ای بنشـسـته با حـور در وجودم               تو ای امیـد و عـشـق و تار و پـودم

تو در چشم  منی هر جا که هستم             تو را هرجا که هستی می پرستم

دل  درد  آشــــنـا  را  در  تـو  دیــدم              تـو می دانـی خــدا را در تـو دیـدم

نمی دانم  که بی  تو  چیـستم  من             اگـر  روزی  نبـاشـی  نیـسـتـم من

در ایـن سـیـنـه دلـی  دیـوانـه دارم                چه گـویـم دشمنـی در خـانه دارم

حسـد با خـون بـود نقـش وجـودش              هـمین از سر بسـوزی تار و پودش

                                 اگـر آسـوده هم ماند که دل نیسـت            

                             دل است این نازنینم سنگ و گل نیست

                                                      Image and video hosting by TinyPic                       


 

نوشته شده توسط نغمه نی در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت


 

وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی می خواستم به راه عشق بروم گفتتند گناه است

وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است

وقتی به ستایش رو آوردم گفتند خرافات است

وقتی خندیدام گفتند  دیوانه است

حال که سخن نمی گویم می گویند عاشق است 

rosas - Recados e Imagens


 

نوشته شده توسط نغمه نی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت


زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن
.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن
.
زندگی یک مبارزه است که بايد قبول کن


 

نوشته شده توسط نغمه نی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


دفتر عشق

;عشق تو نهالِ حیرت آمد ;وصل تو کمالِ حیرت آمد
;نه وصل بماند و نه واصل ;آنجا که خیال حیرت آمد
;از هر طرفی که گوش کردم ;آواز سؤال حیرت آمد
;چون طایر وهم ما در این راه ;هم بی‏پر و بال حیرت آمد
;سر تا قدم وجود حافظ ;در عشق، نهالِ حیرت آمد


 

نوشته شده توسط نغمه نی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت


 

سال ۱۳۸۷ شمسی و این عید باستان برهمه شما  مبارک

te adoro - Recados e Imagens

rosas - Recados e Imagens

rosas - Recados e Imagens

rosas - Recados e Imagens

rosas - Recados e Imagens

rosas - Recados e Imagens

 


 

نوشته شده توسط نغمه نی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting